تبليغاتX
شاهنامه فردوسی با نثری روان

شاهنامه فردوسی با نثری روان

داستانهای شاهنامه با نثری روان همراه تصاویر و انیمیشن و...

فهرست مطالب

شرح دکتر میترا مهر آبادی(شاهامه کامل فردوسی به نثر پارسی سره)
پیشدادیان

گیومرت

هوشنگ

تهمورس

ضحاک

فریدون

منوچهر

نوذر

زو تهماسپ

گرشاسپ

کی کواذ

کی کاووس

پادشاهی کی خسرو

لهراسپ

گشتاسپ

بهمن

همای

داراب

دارا


اسکندر

اشکانیان

ساسانیان

اردشیر باباکان

شاپور پسر اردشیر

اورمزد پسر شاپور

بهرام پسر اورمزد

بهرام پسر بهرام

بهرام بهرامیان

نرسی پسر بهرام

اورمزد پسر نرسی

شاپورذوالاکتاف

اردشیر نیکوکار

شاپور پسر اردشیر

بهرام پسر شاپور

یزدگرد بزهکار

بهرام گور

یزدگرد پسر بهرام

هرمزد پسر یزدگرد

پیروز پسر یزدگرد

بلاش پسر پیروز

کواذ پسر پیروز

خسرو انوشیروان

هرمزد

خسرو پرویز

کواذ پسر پرویز

اردشیر پسر شیروی

فر آیین گراز

پوران دخت

آزرم دخت

فرخ راد

یزدگرد







A.E.Warner Vol.1

THE BEGINNING OF THE HISTORY THE PISHDADIAN DYNASTY

HUSHANG

TAHMURAS

ZAHHAK

Faridun

Minuchihr
NAUDAR
ZAV, THE SON OF TAHMASP
GARSHASP
Kai Kubad
KAI KAUS
Siyawush
Kai khasrau
GUSHTASP
THE STORY OF RUSTAM AND SHAGHAD
BAHMAN, SON OF ASFANDIYAR
HUMAI


+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 12:20  توسط آرمین 

انیمیشن رستم و اسفنیار



شما می توانید پیش نمایش فیلم را مشاهده فرماید.
مدت فیلم 90 دقیقه

در زیر تصاویری از قسمتهای انیمشین که طراحی شده را گذاشته ام.
به امید اینکه خوشتون بیاد. (من که کلی حال کردم!)






















کارگردان : بهرام روحانی و Rudy Wilde.

برای دیدن پیش نمایش ( teaser ) به روی لینک زیر کلیک کنید:

teaser فیلم و توضیحات بیشتر...


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 8:42  توسط آرمین  | 

در رابطه با کوروش و فریدون

در رابطه با کوروش و فریدون  و تطبیق تاریخ اساطیری و تاریخ مدون

به نقل از وبلاگ زرتشت

در آخر صفحه ی کتاب تاریخ پنجم ابتدایی که از تاریخ ایران باستان تا آخر ساسانیان صحبت می کرد. تصویر کم رنگی از رستم اساطیریِ به خواب رفته و اسبش نقش بسته بود و در آنجا از موضوع به موازات هم قرار گرفتن تاریخ اساطیری ایران و تاریخ مدون ایران (که از کورش و داریوش  خبر می داد) گزارش شده بود.
موضوعی که در آن زمان بدان پی برده بودم، شباهت تام داستان کودکی کورش  به نقل از هرودوت بود که شباهت بسیاری به داستان کودکی فریدون (یعنی جهانگشا از خاندان نوذری= پادشاهی جدید) داشت که بعدها دیدم که در اوستا اسمش ثراتئونه (سومین[کورش]) آمده است.
همان کورشی که مولانا ابوالکلام آزاد به درستی با ذوالقرنین (یعنی قوچ دوشاخ) در قرآن یکی دانسته است.
ولی وی هم که در راه  این تحقیق سنگ تمام گذاشته، هنوز نمی دانسته که نام کوروش در زبان پارسی باستان و پهلوی (فارسی میانه) خود به معنی قوچ است.
پدر بزرگ مادری کورش دوم یعنی آستیاگ اول (=تاجدار،منظور فرورتیش، فرائورت، سیاوش) و نواده اش آستیاگ دوم(آژدیاک= ثروتمند) را از قدیم از عهد لااقّل از عهد موسی خورنی مورخ ارمنی عهد قباد ساسانی با آژی دهاک(پادشاه ماروش= در اصل منظور مردوک خدای بابلیها و پادشاهان بابلی که با مادها متحد و خویشاوند شده بودند) یکی به شمار آورده اند.

 داستان کودکی فریدون و کورش در اساس یکسان است: فرانک (سگ) مادر فریدون همان سپاکو (سگ، دایهً شیر دهنده کورش) است.
 این نام از آنجا پیدا شده است که نام پارس به زبان سکایی به معنی پلنگ/یوزپلنگ(معروف به سگ بالدار) بوده است.
 پلنگی که پوستش بدنهً درفش کاویانی فریدون/کورش تشکیل بوده است.



 
ولی در اوستا و شاهنامه آژی دهاک(ضحاک، آستیاگ دوم) پدر بزرگ فریدون/کورش سوم نبوده است.
و این درست است زیرا که این کورش دوم یعنی توس نوذری سپهسالار کیخسرو /کیاکسار بوده که نواده دختری آستیاگ اول(=تاجدار نخستین، فرائورت/سیاوش) بوده است.


طبیعی است تشابه نامها سبب یکی شدن اخبار مربوط به کورش  دوم و نواده اش کورش سوم در قرون و اعصار بعد  گردیده است.
چنانکه در کورش نامه گزنفون این دو کورش بزرگ تاریخ ایران یکی و یگانه شده و سردار همان کیاکسار(کیخسرو، هوخشتره) به شمار آمده است.


 کورش سوم این آستیاگ دوم پسر کی آخسارو را شکست داده و موجب قتل وی گردید، همانطوری که در نقش ملی اش فریدون همین معامله را با اژی دهاک/ضحاک(خندان= آشّور، اسحاق) نمود.

سه پسر فریدون یعنی سلم (سرور بزرگ)، تور (وحشی) و ایرج (نجیب) به ترتیب به جای مگابرن ویشتاسپ(ابتداحاکم ماد سفلی بعد در زمان کورش حاکم گرگان)، کمبوجیهً سوم و گئوماته بردیه (ایرج، آرای آرایان، سپیتاک زرتشت، نخست حاکم آذربایجان و اران و ارمنستان و بعد زمان کورش حاکم بلخ و شمال غربی هندوستان) بوده اند که از این میان مگابرن ویشتاسپ و برادر کوچکش سپیتاک زرتشت (برمایون، داماد و پسرخوانده/برادر خواندهً محبوب کورش) پسران سپیتمه جمشید (داماد و  ولیعهد آستیاگ دوم) پادشاه ولایات جنوب قفقاز بوده است که کورش سوم برای زنده باقی نگذاشتن رقیب وی را هم مقتول ساخت ولی با همسر او آمیتیدا( دانای منش نیک، دختر آستیاگ) ازدواج کرده و  دو پسرش را به حکمرانی گرگان و سمت هندوستان و بلخ بر گماشت و رسماً به پسر خواندگی شان پذیرفت.

بنابراین دو پسر خوانده کورش از جانب پدری از خاندان سپیتمه جمشید پیشدادی، از سوی دیگر از جهت مادر نسب از خاندان وجیه الملهً کیانی یعنی پادشاهان ماد (فرتریان= پادشاهان پیشین) و از جانب دیگر پسر خواندگان فریدون/کورش سوم هخامنشی بوده اند.

 در پایان اضافه می کنم که نه تنها استبعادی نداشته  بلکه طبیعی هم بوده است که در نزد ایرانیان نام رسمی کورش سوم (سومین قوچ) در مقابل لقب پر طمطراق وی یعنی فریدون(جهانگشا) رنگ باخته و فراموش شده باشد.

از میان ایرانشناسان کارهای هرتسفلد و آرتورکریستن سن در باب تاریخ تطبیقی ایران باستان تحسین انگیزترین هستند. هرتسفلد بزرگ که نخستین کسی است که زرتشت بزرگ را در وجود سپیتاک بردیه داماد و پسر خوانده کورش سوم  دیده (گرچه در صد کمی از شخصیت تاریخی وی را شناسایی نموده) و در باب خود کورش سوم کاملاً به خطا رفته و در عرصهً اساطیر ملی شاهنامه و اوستا وی را با کیخسرو (در اصل کی خشثرو= هوخشتره) معادل دانسته است. آتوسا (ملقب به استر در تورات، در واقع ملقب به ایشتار الههً عشق) که در روایت خارس میتیلنی، رئیس تشکیلات دربار اسکندر در ایران همسر زریادر(زرین تن= زرتشت) بوده، همان همسر گئوماته بردیه / زرتشت است که در روایات زرتشتی در رابطه با زرتشت تحت لقب هووی (نیک نژاد، شاهدخت) دختر فرشوشتر(شهریار جوان، کورش نوذری) ظاهر شده است.
داریوش قاتل گئوماته بردیه /زرتشت با همین همسر وی ازدواج نمود و از وی خشایارشا (بهمن اسفندیار) را به دنیا آورد.
 نام اسفندیار (سپنداته= مقدس) گسترش دهنده آیین زرتشتی را هم که کتسیاس طبیب و مورخ یونانی دربار پادشاهان میانی لقب گئوماته بردیه  آورده هرتسفلد به نادرستی به قاتل و دامادش داریوش اول منتسب می نماید.
 این موضوعات مربوط به یکی بودن این آتوسا و آن مگابرن ویشتاسپ و سپیتاک زرتشت/اسفندیار پسران سپیتمه جمشید که در رابطه با هم ، هم در تاریخ اساطیری و هم در تاریخ مدون حضور دارند، این افراد مشترک تاریخ اساطیری و تاریخ مدون ایران با ردیف شدن شان کنار هم پرده از روی تاریخ اساطیری کهن ایران بر می دارند، این امر را ایرانشناسان هرتل و هرتسفلد به طور ناقص ولی نخستین بار انجام داده اند و اینجانب اثر رد پای ایشان را به طور فعال بیش از سه دهه دنبال نموده و جوانی و میان سالی را سر این راه گذاشته ام.

 اصلاً به سبب پیگیری آن شهر و دیار بیگانه از خویش را رها کرده با پای پیاده و انگشتان آسیب دیده از برف و سرما از مرز گذشته به سوی دیار ظلمات شمالی پرواز نموده ام که تقریبا به هدفی که داشته ام یعنی آشتی دادن و یگانه کردن تاریخ اساطیری ایران و تاریخ مدون ایران رسیده ام. و حال دوازدهمین تألیف خود در این باب، جلد پنجم تاریخ اساطیر تطبیقی ایران در شرف تکوین است.



+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم مهر 1387ساعت 22:15  توسط آرمین  | 

۶ - آزمودن فريدون پسران خود را

آزمودن فريدون پسران خود را


چون فريدون از بازگشت پسرانش آگه شد خواست تا از دل ايشان آگه شود و ايشان را بيآزمايد. پس او كه جادو مى‏دانست، بسان يك اژدها كه شير هم ياراى رهايى از چنگ او را نداشت، جوشان و خروشان، آنسان كه از دهانش آتش بيرون مى‏آمد به سر راه پسران شتافت و برابر پسر بزرگترش ايستاد. پسر بزرگتر كه او را ديد گفت: مرد خردمند با اژدها در نمى‏آويزد. اين بگفت و به شتاب ازو بگريخت. آنگاه فريدون در همان نمود اژدها به سوى برادر ميانه رفت. پسر ميانه چون او را بديد، كمان را به زه كرد و گفت: اگر بايد جنگيد، چه ميان شير دمنده و مرد جنگى؟ در همان هنگام پسر كوچكتر به نزد ايشان رسيد و چون اژدها را بديد، برخروشيد و به او گفت: از پيش ما برو، كه تو همچون نهنگى هستى كه نبايد در راه شيران رود.

اينك اگر نام شاه آفريدون به گوش تو رسيده است، هرگز بدين سان مكوش، چه ما هر سه پسران اوييم و هر سه جنگاور. پس يا به راه ديگرى شو، يا اين كه به جنگت مى‏شتابم. چون فريدون فرّخ ، سخنان و هنرهاى ايشان بشنيد و بديد، ناپديد گشت.

آنگاه در نمود راستين خود يعنى بسان پدر ايشان، چنانكه سزاوار بود با كوس و پيلان مست و با گرز گاوسار در دست و بزرگان لشگر در پشت سر به پيشواز پسرانش شتافت. پسران كه چنين ديدند پياده گشتند و بر خاك بوسه دادند. فريدون دست ايشان را بگرفت و به اندازه بنواختشان.

چون به كاخ رسيدند، فريدون به گوشه‏اى رفت و خداى را سپاس بسيار گفت كه هر چه از نيك و بد روزگار ديد، ازو بود. آنگاه سه پسر خود را بخواند و بر تخت نشاند و ايشان را گفت: آن اژدهاى دژم كه مى‏خواست گيتى را با دَم خود بسوزاند،

 شرح مهرآبادى، ج:1، ص: 131

من بودم كه مى‏خواستم شما را بيآزمايم و چون آزمودم، شاد گشتم، اكنون گاهِ آن فرا رسيد كه چنانكه بايسته است، بر شمايان، نامى نهم. پس تو كه پسر بزرگتر هستى، نامت سلم«1»باشد كه تندرست از چنگ نهنگ بيرون آمدى و در گريز، درنگى نكردى و براستى دلاورى كه از پيل و شير نيانديشد، بايد او را بجاى دلير، ديوانه خوانْد . اما پسر ميانه را كه از همان آغاز دليرى كرد بايد تور«2»ناميد كه همچون شير دليرى بود كه پيل نيز نتوانست او را به زير آوَرَد . و پسر كوچكتر كه هم خردمند و هم جنگى، هم با شتاب و هم با درنگ است و هوشيارانه راه ميانه را برگزيد، ايرج«3»نامش باد كه سزاوار اوست.«4»و اكنون زمان آن شد تا نام اين پرى چهرگان تازى را

 شرح مهرآبادى، ج:1، ص: 132

بگذارم. پس فريدون، زن سلم را آرزو، زن تور را ماه آزاده خوى و زن ايرج را سهى ناميد. آنگاه خواست تا اختر ايشان را ببيند و از آينده ايشان آگاه گردد. پس در آنچه كه اختر شناسان از آينده سلم و تور و ايرج بديده و بنوشته بودند، نگريست. اختر سلم، نشان از برجيس و كمان داشت. اختر تور، شير بود. اما اختر ايرج، خرچنگ بود كه نشان از آشوب و جنگ بود. فريدون چون آن بديد، اندوهگين گشت و آهى كشيد، كه سپهر را به ايرج برآشفته و ناسازگار ديد.




Par. 6

How Faridun made Trial of his Sons 

 

When tidings that the princes had returned Reached Faridun he went to meet them, longing, By trial of their characters, to end His boding fears, so changed him to a dragon One, thou wouldst say, no lion could escape Which hissed and....

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 1:2  توسط آرمین  | 

۵ - افسونگرى آزمودن سرو بر پسران فريدون‏

افسونگرى آزمودن سرو بر پسران فريدون‏

 

پس آنگاه سرو- شاه يمن- بزم ميگسارى‏اى بر پا كرد و سه پسران فريدون را كه اينك داماد او گشته بودند، مِى بسيار خورانيد. آنگاه چون هنگام خواب فرا رسيد، بفرمود تا خوابگاه ايشان را در باغ، زير درختان گل افشان بساختند. و چون آن سه‏

 شرح مهرآبادى، ج:1، ص: 129

در آنجاى به خواب رفتند، سرو كه افسونگر بزرگى بود بيامد و سرما و بادى از راه جادو پديد آورد و چنان كرد تا آن سرما و باد سخت بر آن سه پسر بتازد و ايشان را شبانه در همان باغ و زير آن درختان نابود سازد. و چنان شد كه از بسيارىِ آن سرما و باد، باغ و دشت خشك گشت، چنانكه حتى زاغى نيز نتوانست در آن پريدن گيرد. ليكن آن سه پسر فريدونِ افسونگشاى با بكار بستن آنچه كه پدرشان براى گشودن بند جادو بديشان آموخته بود، از آن سرماى سخت بجستند و سرما هيچ در ايشان كار نكرد. چون روز فرا رسيد شاه يمن به سوى باغ رهسپار گشت با اين انديشه كه سه دامادش را آنسان بيابد كه رخسارشان از سرما لاژوردين«1»گشته و يخزده و مرده باشند و پس آنگاه سه دخترش باز هم براى او يادگار مانده باشند.

 چنين خواست كردن بريشان نگاه نه بر آرزو گشت خورشيد و ماه ليكن با شگفتى بسيار آن سه را بديد كه چون ماه نو بر تخت نشسته‏اند.

 بدانست كه افسون نيآيد بكار نبايد بدين برد خود روزگار ديگر براى شاه يمن چاره‏اى نماند. پس بزمى بياراست و بزرگان را فرا خواند و در گنجهاى كهن را بگشود و آن سه دخترش را با آن گنجها بياورد و به پسران فريدون سپرد. آنگاه از سرِ كينه‏اى كه به دل گرفته بود گفت: اين بد از فريدون به من نرسيد، از خودم بود كه بجاى پسر، مرا دختر آمد، چه، كسى كه او را دختر باشد، بدبخت است. آنگاه در پيش همه موبدان گفت: بدانيد كه اين سه دختر را كه همچون ديدگان من هستند به آيين خود، به ايشان سپردم تا ايشان نيز اين سه را چون ديدگان و جان خود بدانند. آنگاه خروشيد و ساختگى و رخت«2»پيوگان«3»را كه كجاوه‏هاى بسيار پر از گوهر و خواسته بود- ببست و بر پشت شتران گذارد و سايبان بر ايشان‏

  شرح مهرآبادى، ج:1، ص: 130

نهاد. و بدين سان دختران سرو با همسران و همراهانشان به سوى فريدون روى نهادند.



 

Par. 5

 

How Sarv proved the Sons of Faridun by Sorcery

 

 

Then Sarv assembled boon companions And passed the day with minstrels, wine, and talk, But his three sons in law the sons of Faridun Drank not except to him. When wine prevailed, And sleep and rest were needed, Sarv bade set Some couches by a fountain of rose water, And there the three illustrious athelings Slept in........



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مهر 1387ساعت 0:37  توسط آرمین  |